اگر روزی مردگان را بر شما برتر بدانند چگونه می توانید انکار کنید ؟
یا بی تفاوت خواهید ماند ؟!
این رنگ بی رنگ انسانیت است که حال به افسانه ای دور می ماند .
با تو ام ... بگو ... بگو روح گرانقدر ات را کجا زیر خاک پنهان کردی ؟
دستانت را پنهان نکن ... چهره ی سیاه ات گواه است .
چشم باز کن و به یاد بیاور ... کدام گودال ؟ کدام چاله ؟ ...
برو ... پیدایش کن . روحت را . چشم انتظار در گور دارد . بیرونش بکش ...
و برگرد ...
تیتر این پست رو نگاه کنید . عجیبه ، آره . می دونین گاهی اوقات وقتی به خودم می یام و نگاه می کنم به حمید ، فکر می کنم من تازه متولد شدم . فکر می کنم بار زیادی از روی دوشم برداشته شده ولی وقتی بیشتر فکر می کنم اشک توی چشمام حلقه می زنه . دلم می خواد داد بزنم . دلم می خواد باز همون بار رو روی دوشم بذارن و درد بکشم .
- اگر روزی باز حق انتخاب با من باشد ، همین راه را خواهم رفت
شاید این یه سفسطه باشه . فرض کنین می خواین خود کشی کنین ! ( باز فرض کنین خود کشی عمل زشتی نیست ) یه راه رو در نظر بگیرید . مثلا از طبقه پنجم یه ساختمون خودتون رو بندازین پایین . چی کار می کنین ؟ خوب می رین بالا ، تصمیم می گیرین ، نفستونو حبس می کنین و یکدفعه می پرین پایین .
حالا فرض کنین وقتی خوردید به زمین هیچ اتفاقی نیفتاد ! صحیح و سالم !!
شما واسه رسیدن به هدفتون راه درست رو انتخاب کردید . ولی نتیجه خیلی غیر منطقی گرفتید .
حالا می تونید تصور کنید که چه حسی بهتون دست می ده . اونوقت به اون زندگی می گید زندگی مجدد یا زندگی سگی ؟! حس می کنید خیلی بدبخت و بدشانس اید یا برعکس ؟
اگه تونستم حس خودم رو بهتون القا کنم بهم بگین چه حسی پیدا می کنین و عکس العمل تون چیه .
ممنونم . خدا نگهدار .
من یه ماه دیگه کنکور دارم . با معرفتاش التماس دعا .
بعد از کنکور فعال می شم .
واسه دوستایی که دوستشون دارم آرزوی موفقیت می کنم .
خدافززززززز
سلام کپسولای معرفت . تولدمو که تبریک نگفتین . ببینین gazzag از شما با معرفت تره :
Happy Birthday, hamid!
Why not seize the day to check out how your life is going? Rethink your errors and remember your successes, forgive yourself for your failures and take pride in your achievements. And remember that these errors, successes, failures and achievements are your story, the story of your life.
And for this reason they should all be equally valued. Without them, you would not be who you are today.
We would like to wish you lots of peace, health, happiness and, of course, lots of love
Happy Birthday!
ای خدا ...
۳/۲/۸۶ بود ):
خدافس ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
منتظر می مونم تا پست های قبل (یکتای من ، مشت ، شب یلدا) رو بخونین و نظر بدین .
سرما اجازه ی عبور محبت را نمی دهد . گویی از sms ها هم سردی می بارد . شب یلدا که مبارک شبی ست ، بر من حرام است . نفرین عجیبی حلقوم ام را می فشارد . دست بر روحم می یازد . مرا با خود می برد این غربت غریب شبانه . شب که نماد زندگی من بود به زندان تنم می ماند . تنم را می گیرد و روحم را پرواز می دهد . به آنجا که نباید . دست هایم بوی شکست می دهند . من بازنده ام . حدس اش هیچ گاه به ذهنم هم خطور نمی کرد و حالا عینیت آن از روز برایم روشن تر است . شب ها همیشه در جوش و خروش بودم . همیشه چشم انتظار شب بودم . شب هایی که با ندای زندگی از دور پیدا بودند . و حالا شب هایم در مه تنهایی ام گم شده اند . من خودم را فروختم . به مشتی خیانت . به عشقی که بر باد دادم . به دلی که بر آب بستم . مرا رها کنید از این رنج کشنده تنهایی ، رهایم کنید ای ساکنین آسمان ها . شمایان بر اوج آسمان نشسته اید . شما این کره ی خاکی را می رانید . دست مریزاد که مرا به دست این سرنوشت شوم دادید . گوارا باد بر شما ، آب خنک زندگی بخش حیات که روزی آن را نوشیدید . بدانید که بر من گوارا نیست . صدایم در گلو نهفته مانده . دل از فریاد لبریز و سر از فغان مملو . این یک دم را برایم خوش نخواندید . کاش مرا به سان بی جان هایی که به گور می سپارند ، به زباله دان تاریخ می سپردید که این رنج بسی آزارم می دهد . مرا سکوت شب می کشد و صبح زنده می گرداند . این چه سرّی ست که مرا در خاموشی به دست بی انصاف تقدیر می سپارید ؟ چگونه است به بازی گرفتن سرنوشت من ؟ روزی عدالت جهان گستر خواهد شد و آن گاه دستانتان از خون مالامال است . دستانتان را با چه می شویید؟ وقتی عدالت همه چیز را در بر گرفته ؟ با عدالت ؟ خوش خیال و مستید که چون روزش رسد حیران بمانید و به دستان خود خیره . آن گاه است که رسوایی تان دامن گیر وجودتان است . هر صدایی را پاسخی ست گر چه پنهان . صدای من گر چه در گلو خفه شد ولی دلم به وسعت دریاست . دریا را نشانه و جهت نیاز نیست ، خود پیداست از صدایش . ملکوت از صدای نعره دهان دلم لرزان خواهد شد . صدای دل خاموش ماندگان نیز روزی فریاد رسی می یابد . امان خود را به چه تضمین می کنید ؟به تاج و تخت تان ؟ آن روز امید دل نا امیدان است . و من به امید آن نشسته ام . شاید آن روز بیاید و همه از انصاف لبریز شویم . خواه با میل و خواه با زور . دلمان به آن خوش است که جانمان در کف دستانمان است . پیشکش آن صاحب سپاس مهربان . آن خالق بی همتا . که جز او نیست . صدایم روزی به گوش آن منصف به حق خواهد رسید . تا آن روز سینه ام را از فاش محفوظ می دارم . کسی نخواهد دانست که مرا چه دردی ست جز او که باید بداند و سر به بالین می گذارم تا برسد آن روز موعود . تا شاید روزی برسد که روز من است . که آن روز برنده منم و بازنده آنی که مرا از خود گرفت . مرا نبین که شکسته و غمگین ام . هر شکست مقدمه ی پیروزی ست . پیروز میدان منم نه آنی که دستان اش خون رنگ اند . ستاره های شب ام را می شمارم تا به ماه برسم . تا آن روز . . .

نوشتنش آسونه ، ولی فرض کنین اون کسی که توی عکسه دستش رو مشت کنه ... و فشار بده ... خیلی محکم فشار بده ... از دستش خون روی زمین بچکه و صدای قرچ قرچ هم بیاد ، بعد دستش رو باز می کنه و یه قلب شکسته رو نشون می ده . دستاش قرمز رنگ و خونی شدن . قلب شکسته از دستش به زمین می افته و خون روی کفشای پسرک می پاشه . دخترک بر می گرده و قدم در راه دیگه ای می ذاره . پسرک سر دو راهی نشسته . قلبش رو گرفته توی دستاش . می بینه که خرد شده و ازش خون می چکه . پسرک به غروب نگاه می کنه . غروب آفتاب که حالا از راه دیگه ای پشت کوه می ره . پسرک نمی دونه به چی یا به کی یا چه جوری باید فکر کنه ... ولی یه چیز رو خوب می بینه ، سایه ی دخترک و خون جاری شده از قلب شکسته اش که به سمت غروب خورشید روی زمین پشت سر دخترک می ره ... و دخترک حالا خیلی دور شده . باد سردی گاهی به سرعت شروع به وزیدن می کنه و باز آروم می گیره ....
این نوشته رو همین الان نوشتم . ولی دلگیرم از نظر ندادن تون . یادتون باشه . اگه خوندین نظر هم بدین . خوش و خرّم باشین . خدانگهدار . ![]()
یکتای من ، مرا به حال خود مگذار . مخواه که حسرت مرا در حلقوم تنگ خود فرو ببرد . نوید زندگی دوباره را از دور سر بده تا جان گیرم . مرا رها مکن که تنها با همین خیال که روزی خواهی آمد زنده ام . جانم را بخر به نگاهی دوباره . همین ارزانی برای من گران ترین است . بنگر که به خاک افتاده ام . مرا که در سردی این باتلاق فرو می روم به خیالی دوباره برهان . بیا که محتاج ام به وجودت . بیا که چون بیایی از صدای تپش بی امان قلبم استقبالی شور انگیز خواهم کرد . از دور سمفونی تپش قلبم را خواهی شنید و خواهی دانست که مرا چه شوری ست در درون . با تو و تنها تو آرام خواهم شد ، آرامشی که مردگان در گور ندارند . مرا به اوج بودن ببر . هستیم در کشاکش این حس غریب نابود شد . که تویی درمان این روح بی قرار من . دستانم سیاه رنگ اند . جای دستانت در دستانم خالی ست که مرا می کشد این ظلمت غریب جدایی . کس چه می داند که مرا چه دردی ست ؟ جز تو که مرا همه کس بودی و همه چیز . جز تو به چه بنگرم ؟ به خود ، که چون غریبگان ام برایت ؟ مرا روزگاری کینه ای بود با آنان . چگونه خود را از این تن برهانم ؟ چه بزرگ است درد بیزاری که روح را توان رهایی نباشد و تن را توان رهاندن . خواهم که پر گیرم به سان آنان که گاه رفتن را خود می نمایانند . افسوس که نه به آن اندازه بی گناهم و نه گناهم عذابی چنین می باید . کاش روزهای انتظارم را می دیدی و ذره ای پیاده هم بودی که سواره بودن تو را از درد من دور می دارد . حکم کدام عاشقی بدین گونه بود که مرا آن طور که خواستی راندی و حال اندوه لحظه ای را به دلم داغ زدی ؟ آن که روز اول در نهاد همه انصاف و همدلی را فکند چگونه تو را این چنین به دست فراموشی سپرده ؟ حاکی از کدام تقدیر شومی ست که مرا این نا امیدی می باید ؟ هر آن گاه که به خود می نگرم می اندیشم که مرا چه بود و چه هست ، که تو را طاقت دیدنم نمی دهد ؟ چه سرّی ست که مرا به جرگه ی بی کسان و ترا به بی نیازان می برد ؟ بار دیگر زاده نخواهم شد اگر مرا حق انتخاب باشد . خود را به دست فراموشی می سپرم و در آغوش باد رها می سازم که نابودی مرا از این زجر برهاند . مرا به کس چون تو امید نیست . مرا به گور بسپار اما با دستانت . آرامش پیش از طوفان را به من ببخش ، طوفان را برای آن لحظه های به یاد ماندنی به جان می خرم . چشم به زمین دوخته ام تا شاید پای رهگذری که از این جاده می گذرد پای تو باشد . خدا را گواه که بهشتی ست دیدن دوباره ی رویت و مرا پاهای دگران مرهمی نیست بر زخم . تو روزی می آیی . روزی باز از این جاده گذر خواهی کرد ، انتظارم را بیش از این به سخره مگیر . بگذار مرا به خیال خود بمانم تا آن روز رسد . شتاب کن که خوره ی تنهایی روحم را می بلعد . عیسی ی من باش و جان دوباره ام ده . تو را توان آن است که مرا از گور بیرون کشی و در جانم گرمای مهرت را بدمی تا سرمای قبر از وجودم بیرون رود . پای بر آن جاده بگذار و سیاهی را از دستانم بزدای . خورشیدم را طلوع بده که در چنگال سیاهی و ظلمت اسیر ام . بیا و بدان که طاقتی نمانده برای این تنهای بی جان ...